تبلیغات
آینده از آن مظلومین تاریخ...

آینده از آن مظلومین تاریخ...
ما غیر از خدا کسی را نداریم!
قالب وبلاگ
پنجشنبه بود. روز عید غدیر. عید الله الاکبر. آسمان آبی بود و صاف. تنها تکه های کوچکی از ابر در لابلای سفره قشنگ الهی دیده می شد. گویی آن روز آسمان حکایتی دیگر داشت. رنگ آبی اش را می خواست به رخ بنده ای که کمتر نمایِ تمامِ آسمان را دیده است بکشد و پاکی اش را به او بنماید. گویی حرفهایی برای گفتن داشت. حیف که فرصت نبود و الا باید پای حرف های او می نشستم و دل به سخنانش می سپردم.

تازه دو جعبه شیرینی را از یک شیرینی فروشی خوب در ابتدای خیابان ولیعصر گرفته بودم و اکنون باید به کارواش می رفتم تا لباس نویی هم بر تن ماشین کنم. ماشین هم خیلی کثیف شده بود. هرچه چرکی و آلودگی بود بر تنش نشسته بود. فقط شیشه جلو اندکی از بقیه ماشین تمیز تر بود آن هم فقط برای آنکه بتوان کمی جلوتر را دید. گوشه ها و عقب مهم نبود برای همین شیشه هاشان رنگی از تمیزی نداشت. اصلا چه فرقی می کند آن عقب ها چه گذشته است و چه می گذرد؟ چه فرقی می کند در اطرافت چه رخ می دهد و چه چیز خودنمایی می کند؟ مهم این است که آن جلوها را ببینی. چاله ها و پیچ ها و خم ها را. مهم این است که جاده را ببینی. آدم ها را. مهم این است که روزنه نور را در خروجیِ تاریکِ تونلِ زندگی ببینی. روشنایی را. و مهم این است که به راه مستقیمت ادامه دهی. راه هدایت را. سعادت را. و مهم تر آنکه از گذشته ها فاصله بگیری و به عقب برنگردی. تیرگی ها را...

ولی اکنون دیگر هرچه آلودگی و تیرگی بود باید پاک می شد. غبارها باید از تن زدوده می شد و زیبایی جای آن می نشست. دیگر فرقی نمی کرد تنت، جامه ات و یا حتی مرکبت را. همه چیز باید عطری از روشنایی می گرفت و پاکیزه تر می گشت. ماشین، در کابین شماره 4 همان کارواش می رود. کمی زودتر از نوبت خود. این جلوتر افتادن را مدیون مردی شدم که هم کلامم شد و فهمید از چه روی عجله دارم. ماشین در حال شستشو بود و من گرم صحبت با مرد و مهمان یک فنجان چایی با او. مرد با محبتی بود. مرا شرمنده خودش کرد. معلوم بود سختی زیاد کشیده و رنج زیادی برده است. دعایش کردم و به سراغ ماشین رفتم. خودم آستین بالا زدم و کمک کارگرها کردم. به نظافت شیشه ها اکتفا کردم و به سرعت از کارواش بیرون زدم.

ساعت الان یک و نیم ظهر را نشان می داد. کمتر از نیم ساعت به قرار مانده بود و من هنوز با لباس کارگری در خیابان ها پرسه می زدم! هیچ استرس نداشتم. راحت و آرام. تلفن همراهم ولی خیلی پر اضطراب بود. دائم زنگ میخورد. «کجایی، کجایی؟» ، «همه منتظر توییم» ، «بیا دیر شد» ها تمام نمی شد! کسی/کسانی آن سوی خط و کسی/کسانی دیگر آن سوی شهر منتظر بودند.

با چهره گشاده و آرام بالا رفتم. مهمان ها را دیدم و سلام و علیکی کردم و خوشامد گفتم. همه خوشحال بودند و راضی. چند «زودتر» شنیدم ولی ترجیح دادم آرامشم را با عجله عوض نکنم. به آرامی کت و شلواری را که به همین نیت خریده بودم بر تن کردم. کمی بیشتر از همیشه به خود ادکلن زدم و معطر شدم. کفش هایم را به پا کردم و بندهایش را محکم کردم. داشتم بلند میشدم که گویی کفش ها صدایم کردند. نگاهی عمیقتر انداختم. بیاد آوردم لحظه خرید کفش ها را. از خدا خواستم گام هایم را استوار گرداند و بر مسیر حق ثابت نماید که کفشی خوب است که طاقت استواری قدم و تحمل سختی و مشقت مسیر را داشته باشد. «اللَّهُمَّ ثَبِّتْ قَدَمَیَّ عَلَى الصِّرَاطِ یَوْمَ تَزِلُّ فِیهِ الْأَقْدَامُ»

ثانیه ها دیگر خیلی زودتر از آنچه گمانش را می کردم سپری می شد. لحظه به لحظه به ساعت 2 نزدیک تر می شدیم و ما همچنان در خیابان ها سرگردان بودیم. کوچه پس کوچه های یخچال را گذشتیم و به منزل مرد الهی رسیدیم. ماشین را همان انتهای خیابان یخچال و کمی پایین تر از بن بست طاهری پارک کردم. پدر را فراموش کردم و به سوی نور شتافتم. آسمانِ اینجا با آنجا فرقی ندارد.

هر دو همان جلوه آبی رنگ را با پاره های ابر همراه دارند. همان سکوت، همان آرامش و همان پاکی و طهارت. اما اینجا بویی دیگر می آید. بویی شبیه بوی یاس. بوی مریم. بوی محبت و مودت و رحمت...

اندکی مقابل در ایستادم. خوشحال و شاد و خندان. هیچ چیزی که مایه نگرانی و دلهره ام باشد وجود ندارد. زنگ را آرام فشردم و منتظر ماندم. بدون آنکه کسی گوشی را بردارد دکمه در خورده شد و در باز شد. شاید هم در باز بود. آنقدر حواسم به درون بود و آنقدر شتاب در رفتن داشتم که دیگر حواشی را توجهی نکردم. خواستم خاطره آخرین لحظاتم را به تصویر بکشم. مقابل در ایستادم و عکسی انداختم. دیگر همه رسیده بودند. اینبار من از سایرین شتاب و تعجیل را میخواستم.

با تعارفات متعارف یکی یکی وارد شدیم. به رسم معمول اول آقایان و بعد خانوم ها. از راهروی زیر پله ای گذشتیم و وارد حیاط کوچکی شدیم. تعداد میهمانان زیاد بود و همگی نمی توانستیم وارد شویم. هنوز میهمان قبلی در محضر مرد الهی مانده بودند و دل به آن چهره نورانی سپرده بودند. چشمم به دوستی افتاد که نزد استاد بود. با ایما و اشاره فهماندمش که کمی زودتر که از وقت و قرار ما کمی گذشته. اما حاضران فعلی حاضر نبودند جایشان را با حاضران بعدی عوض کنند. به هر ترتیب آنان می روند و ما نیز میرویم. آنان پایین و ما بالا. شاید همین بالا و پایین رفتن از پلکان هم نشانه ای باشد، نمی دانم. هرچه هست شیرین است. رفتن ها نه، ولی آمدن ها و ماندن ها دیدنی است. اصلاً کاش هیچ گاه رفتنی نبود. کاش همیشه آمدن بودن و ماندن. کاش همیشه بالا رفتن بود و بالا رفتن. کاش همیشه اوج گرفتن بود و پرواز کردن. و کاش یک حسرت نبود «پیشِ مردِ الهی بودن» و هزاران کاش دیگر...

پلکان اما تمام می شود. همانجا که به استاد می رسیم. همان مرد الهی. همان پیر و مراد خدایی. همان مهربان، شوخ، خندان و البته خیلی خیلی گریان...

به اتاق که وارد می شوم، به زمین زانو میزنم. به چهره استاد چشم میدوزم. سر پایین می اندازم و دست او را می بوسم. باز هم همان رایحه خوش می آید. اینجا در اتاق پیرمرد. همان بوی مریم، بوی یاس. همان عطرِ گلابِ نابِ قمصرِ کاشان. گوشه ای می ایستم تا همراهان بیایند. همگی در اتاق جا نمی شویم. به راهنمایی استاد به اتاق دیگری می رویم. مرد الهی دستش را دراز می کند تا عصای دستش شوم. دست هم را می گیریم و آرام آرام سوی اندرونی گام بر می داریم. خدایا! چه هیبتی و چه تواضعی. چه آرامشی و چه قدرتی! این در هم آمیختگی عجایب مرا حیرت زده کرده است. این مرد جامع الاضداد است. محکم است ولی بسیار مهربان. شوخ است ولی بسیار گریان است. براستی چه می توان گفت جز اینکه در پای معرفتش سر به خاک بگذاری و گوش جان به نصایح مرادت بسپاری...

پیر مرد مرا اندرز داد، نهیبم زد و هشیارم ساخت، شوخی کرد و دیگران را خنداند و خلاصه آنکه مرا از عالمی به عالمی دیگر برد...
اینک لحظه موعود فرا رسیده است. توصیه ها به پایان رسیده و شوخی ها تمام گشته است...

ادامه دارد...



طبقه بندی: دل نوشته،
[ پنجشنبه چهاردهم آذرماه سال 1392 ] [ 11:49 بعد از ظهر ] [ محمد سلیمانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما مظلومین همیشه ی تاریخ، محرومان و پابرهنگانیم. ما غیر از خدا کسی را نداریم و اگر هزار بار قطعه قطعه شویم، دست از مبارزه بر نمی داریم...
حضرت روح الله (ره)
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان