تبلیغات
آینده از آن مظلومین تاریخ...

آینده از آن مظلومین تاریخ...
ما غیر از خدا کسی را نداریم!
قالب وبلاگ

بنا به اصرار دوستان هویزه ای، خاطره ای از روزگار خادمی شهدا در دانشگاه هویزه نوشتم و برایشان فرستادم. فکر کردم بد نیست که توی وبلاگ هم قرارش بدهم. البته با ویرایشی بهتر و به سبک داستان کوتاه...

تقدیم به دانشجوی بسیجی؛ شهید سید حسین علم الهدی که در 16 دی ماه 59 مظلومانه و تنها در دشت آزادگان برای دفاع از ولایت جان خود را تقدیم کرد...

****

آخر شب بود. مثل همه شب های آرام هویزه که تمام روز رو به امید فرارسیدن شب های هویزه سپری می کردیم. تنها چیزی که خستگی رو از تن بیرون می کرد تماشای گنبد و مزار مطهر شهدایی بود که با نور سبزی پوشیده شده بود. از همه جان فزاتر بوی خوشی بود که مزار را پر کرده بود. مزار هم خلوت و آرام مثل همیشه درست برعکس طول روز که پر سر و صدا و شلوغ!
همینطور که مشغول تماشای گنبد فیروزه ای رنگ و پرچم سرخ یا حسین اش بودم عمو مجید آمد کنارم و دستم رو گرفت و گفت: میای بریم یه جایی؟
من هم سئوال نکرده گفتم: آره عموجان، چرا نه؟
عمومجید همان آقای چعب، مدیر دوست داشتنی یادمان بود. با لهجه عربی، صورت چروکیده و سوخته با همان خنده ها زیبا و اوقات تلخی هایش که هیچ وقت کسی را از خودش نمی رنجاند.
امیر رضا را هم در راه دیدم و با خودم همراهش کردم. به بهانه اینکه عمو مجید می خواهد یک چیزی بهمان بدهد! امیر رضا فوق لیسانس حقوق دانشگاه فردوسی مشهد بود. تازه آزمون وکالت داده بود و قبول هم شده بود. حالا دیگه بین خودمون یک خادم وکیل هم داشتیم!!
از محوطه مزار رفتیم بیرون. به سمت سقاخانه ها! دیده بودم که آب سردکن سقاخانه ها رو از صبح داشتند عوض می کردند. آب سردکن های قدیمی جواب 30-20 هزار نفر جمعیت در روز رو نمی دادند و آبی که از اونها بیرون می اومد هیچ فرقی با آب شیر معمولی نداشت؛ هرچند که آب آشامیدنی مزار فقط از همین سقاخانه ها تامین می شد. زائر هم که تو اون گرما وقتی وارد یادمان می شد فقط بدنبال یک جرعه آب خنک بود...
عمو مجید با خودش 3 تا لیوان آورده بود. یکی را برای خودش برداشت. دومی رو به من داد و آخری را به امیر رضا. هنوز نمی دانستم که می خواد چیکار کند. حکماً می خواست ما اولین نفراتی باشیم که از آب آبسرد کن های جدید سقاخانه می خوریم!
درب سقاخانه را باز و شیر آب را وصل کرد. دست بردم زیر یکی از شیرهای خروجی و شیر رو فشار دادم. عجب آب خنکی داشت! دستم یخ کرد و سریع شیر را رها کردم.
- لیوانها رو پر کنید!
لیوانها را پر کردیم. دو نفری منتظر بودیم که بعدش باید چیکار کنیم.
- خوب باید با این لیوانها چیکار کنیم؟ بخوریمش؟
- نه!
- پس چیکارش کنیم؟
- این آب سرد کن ها رو یه خیّری برای مزار و این شهدا وقف کرده. فقط گفته با سه تا لیوان اول این آب سرد کن ها، قبر شهید علم الهدی، قدوسی و ... رو بشویید.
من و امیررضا هاج و واج مونده بودیم که عمو مجید گفت حالا بیاید بریم!
حالا دیگه بین اینکه کی با لیوان آبش قبر شهید علم الهدی رو شستشو کند دعوامون بود...




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: شهید علم الهدی، هویزه، خادم، خادم الشهدا، دشت آزادگان، 16 دی، دانشجوی بسیجی، شهادت،
[ یکشنبه بیست و ششم دیماه سال 1389 ] [ 01:58 قبل از ظهر ] [ محمد سلیمانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما مظلومین همیشه ی تاریخ، محرومان و پابرهنگانیم. ما غیر از خدا کسی را نداریم و اگر هزار بار قطعه قطعه شویم، دست از مبارزه بر نمی داریم...
حضرت روح الله (ره)
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان